مادر امام زمان كيست؟ و از كجا آمده است؟ پي دي اف چاپ پست الكترونيكي
مقالات - مقالات مهدوي

آيت الله سيد حسين آيت اللهى

اين موضوع چون كمتر گفته ميشود و كمتر به آن توجه ميشود. هم جنبه تاريخى دارد و هم بسيار معنوى، بسيار ارزنده، مفيد و سودمند است. از ناحيه پدر كه معلوم است يازده نفر از آباء آن حضرت يكى پس از ديگرى امامند البته حضرت امام باقر عليه السلام از ناحيه مادر باز به امام حسن مجتبى عليه السلام ميرسد پس پيغمبر خدا و فاطمه زهرا و اميرالمؤمنين و ائمه اطهار عليهم السلام آباء گرام آن حضرتند و جده‏اش هم حضرت زهرا سلام‏الله‏عليها است.

اين را همه مي دانند ما مي خواهيم يك مقدار راجع به مادر آن حضرت صحبت كنيم. البته خيلى مفصل است من مي خواهم به قول معروف سر و ته‏اش را بهم بياورم. چون بعضى چيزها كه كمتر گفته مى‏شود، مردم فراموش مى‏كنند جوان ها و نوجوان ها نمى‏شنوند يا توجه نمى‏كنند يا مطالعه نمى‏كنند.

مرحوم علامه مجلسى در بحارالانوار مى‏نويسد ديگران هم نوشته‏اند كه در همسايگى منزل حضرت امام هادى عليه‏السلام و امام عسكرى عليه السلام مردى از طايفه انصار يعنى از فرزندان انصارى كه در زمان پيغمبر اكرم(ص) بوده‏اند، بنام بِشْرْ كه از شيعيان خُلَصّ و مخلص امام هادى و امام عسكرى عليهماالسلام بود زندگى ميكرد.

يك روز خادم حضرت امام هادى عليه السلام بنام كافورِ خادم آمد به منزل بِشر و گفت آقا شما را  دعوت مي كند كه به منزلش بياييد. بِشر بلند شد و زود رفت و نشست در خدمت امام هادى عليه السلام. حضرت امام هادى فرمودند شما اهل ولايت ما هستيد و ارثى است كه از آباءتان برده‏ايد. چون در همان زمان سقيفه بنى‏ساعده هم شعار انصار براى اميرالمؤمنين بود منتهى آنها را عقب زدند و گفتند ما قوم و خويشهاى پيغمبر هستيم انصار در مدينه طيبه همان وقت هم با اميرالمؤمنين بودند.

بشيرين سعد خيانت كرد كه رئيس طايفه اوس بود و رفت بيعت كرد و به تبعيت از او عده‏اى مجبور شدند بيعت كردند و الاّ بيشتر انصار با اميرالمؤمنين بوده‏اند لذا بعد از سقوط عثمان، هجوم انصار براى بيعت با اميرالمؤمنين چشم‏گير بود و در ركاب اميرالمؤمنين خيل انصار بودند. هم در جنگ جمل، هم در جنگ صفين و هم در جنگ نهروان انصار در خدمت اميرالمؤمنين مى‏جنگيدند. امام هادى به او فرمود اين ارثى است كه شما از آبإتان برده‏ايد كه اهل ولايت ما هستيد. مي خواهم تو را به افتخارى بزرگ مفتخر كنم. مي خواهم تو را براى ابتياع (خريدن) مادر حضرت امام زمان عليه السلام بفرستم. حالا عرض مى‏كنيم كه ظاهر خريدن است اما در اصل ازدواج است چون پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرموده است «اكرموا كريم كل قوم» اميرالمؤمنين هم نگذاشت عمر اسرائى كه از دربار ايران آورده بودند را بفروشد و عبد و اماء بگيرد و همين حديث را از پيغمبر اكرم نقل فرمود، عمر هم گفت من خودم هم از پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم شنيده‏ام. اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود پس چرا ميخواهى آنها را عبيد واماء قرار بدهى اينها آزاد هستند سهم خودم را آزاد كردم. مهاجر و انصار هم به اميرالمؤمنين بخشيدند. آنها را هم آزاد كردند عمر هم خيلى ناراحت شد. گفت من يك نقشه ديگرى در باره ايرانيها داشتم خلاصه به آنجا رسيد كه مادر امام سجاد عليه‏السلام شهربانو يا شاه زنان آمده دست گذاشت به پشت امام حسين ‏عليه‏السلام. مادر امام زمان هم همين طور است.

امام هادى عليه‏السلام به بِشر فرمود: به بغداد برو در فلان روز كنار دجله كشتى اسرا مى‏آيد. تو در فلان نقطه بايست و به فلان كشتى توجه كن و از دور مواظب صاحب كشتى كه اسمش فلان است باش. يك عده‏اى از دربار بنى‏العباس مى‏آيند يك عده از جوانهاى مرفه و پولدار مى‏آيند. اسرا را هم از روم مى‏آورند، قيصر روم شكست خورده است روم شرقى شكست خورده است كه همين تركيه فعلى است و اسرار را از دربار قيصر روم مى‏آورند. و روميها هم غير از آفريقائى‏ها و زنگى‏ها هستند راغب براى خريد زياد است تو مواظب باش كه بانوئى در بين اسرا است كه هر چه مي خواهند او را بخرند حاضر نمى‏شود و زير بار نمى‏رود. 220 دينار طلا هم به بِشر داد و نامه‏اى به خط رومى مرقوم فرمودند و در پاكت گذاشته و سر آن را بسته و مُهر فرمودند و به دست بِشر دادند فرمودند وقتى صاحب كشتى عاجز شد از اينكه چرا هر چه مشترى براى آن بانو مى‏آيد قبول نمى‏كند و مي گويد من با تو چكار كنم و داد و فرياد صاحب كشتى بلند شد، وقتى به اين حد رسيد، شما برو و اين نامه را بدست صاحب كشتى بده و بگو نامه را به اين بانوى محترمه و معظمه كه لباس حرير به تن دارد و پوشش روى خود انداخته است بده. - آن بانو خيلى هم جوان بوده وقتى به سامرا رسيد زير بيست سال سن داشته است - خوب شما به صاحب كشتى نگو نامه از طرف چه  كسى است بگو نامه‏اى از طرف يكى از اشراف است. صاحب كشتى هم نمى‏توانست خط رومى را بخواند بگو در نامه تعهد كرده است كه هر چه اين بانو بخواهد برايش انجام دهد. چون هر چه مشترى براى او مى‏رفت او را رد ميكرد و مي گفت اينها وفادار نيستند و من اينها را نمى‏خواهم، هر قيمتى مى‏گفتند حاضر نمى‏شد.

بِشر نامه را از حضرت گرفت و سوار شد و از سامراء به بغداد رفت و در خانه‏اى ساكن شد و روز معين به كنار دجله رفت و همان جور كه حضرت امام هادى عليه السلام فرموده بودند كشتى‏ها بعد از ديگرى آمد. بِشر به آن كشتى كه امام هادى عليه السلام مشخصات آن را به او گفته بود توجه كرد. ديد مشغول فروش غلام و كنيز هستند. لحظه‏اى بعد متوجه بانوى محترمه‏اى شد كه خود را پوشانيده و هر كس ميرود و هر قيمتى پيشنهاد ميكند قبول نمى‏كند. مى‏گويند اين جوان از دربار است، از دربار بنى‏العباس است از محترمين است، ابدا قبول نمى‏كند. بِشر ديد صاحب كشتى عاجز شده مي گويد من با تو چكار كنم؟ شما كه به هيچ كس راضى نمى‏شوى. بِشر حركت ميكند و نامه امام هادى عليه السلام را به صاحب كشتى مي دهد و مي گويد اين نامه يكى از اشراف است و به زبان خودشان است برو بدست او بده ببين قبول مى‏كند يا نه؟ صاحب كشتى نامه را گرفت و رفت بدست آن بانو داد. تا نامه را ديد فرياد شيونش بلند شد و ضجّه زد و به كشتى‏بان گفت يا مرا به صاحب اين نامه بفروش يا خودكشى مى‏كنم صاحب كشتى گفت صبر كن، چشم، حرفى نيست حالا هى نامه را مى‏بوسد. هى مى‏گذارد روى چشم، مى‏گذارد روى صورت و هى مى‏لرزد و گريه مى‏كند و فرياد مى‏زند كه يا خودكشى مى‏كنم يا بايد مرا به صاحب اين نامه كه آمده است مرا بخرد بفروشى. كشتيبان كه از خدا مي خواست چون تا به حال كه راضى نمي شده و حالا اين طور شده، آمد به نزد بِشر در مسئله قيمت و چانه زدن و تا بالاخره بِشر مي گويد مبلغى را كه حضرت داده بودند 220 سكه طلا و در دستمالى بسته بودند باو دادم و با بانو از كشتى بيرون آمديم و به بغداد به منزل خودمان رفتيم. وقتى وارد منزل شديم ديدم كه بانو هى نامه را مى‏بوسد و روى چشم مي گذارد و روى صورت مى‏گذارد و اشك مى‏ريزد به او گفتم شما از كجا مي دانى كه صاحب اين نامه كيست كه اين قدر آن را مى‏بوسى؟ گفت چقدر معرفت تو كم است. اولاد انبياء را نمى‏شناسى. تو چقدر بى‏معرفت و كم‏معرفت هستى تو نمى‏دانى كه اين كسى كه بمن نامه نوشته است چه كسى است حجت خدا و امام عصر خودت يعنى حضرت امام هادى صلوات ‏الله و سلامه‏ عليه را نمى‏شناسى؟ بِشر ميگويد: ديدم خيلى قشنگ عربى صحبت مى‏كند با اينكه رومى است اما عربى را خوب صحبت مى‏كند. از او پرسيدم كه شما از كجا عربى مي دانيد. شروع كردم به صحبت كردن، گفت:

من دخترزاده قيصر روم هستم و نَسَبَمْ به عيسى‏بن مريم مى‏رسد. خيلى براى جدّم محترم بودم.

تا اينكه قيصر تصميم گرفت مرا در سن 13 سالگى به ازدواج برادرزاده‏اش در آورد، جلسه‏اى شاهانه در قيصر گرفتند و 300 نفر از قسيسين و كشيشهاى مسيحى را دعوت كردند. 700 نفر از اعيان و اشراف و بزرگان و وزرا دعوت كرد چند هزار نفر از ارتشيان و فرماندهان را دعوت كرد. انجيل آوردند با تشكيلات مفصلى كه مرسوم عقد آنها بوده است. قيصر دستور داد عريشه‏اى درست كردند. مكان بسيار بلندى از چوبهاى آبنوس و ... خيلى مفصل درست كردند كه در آن بالا عروس و داماد بنشينند. و در اينجا هم صيغه عقد جارى شود. صليب هم آوردند - همان صليبى كه اينها مى‏بندد كه در اسلام هم ساختنش حرام و بدعت است و فروش آن هم حرام است و تقريبا يك بت است - صليبها را اطراف عريشه نصب كردند. قيصر دستور داد حالا مشغول خواندن شويد. انجيلها را باز كردند. داماد هم رفته آن بالا نشسته تا وقتى صيغه عقد جارى شد عروس هم برود آن بالا. در همين حين يك مرتبه لرزه‏اى آمد. تمام اين تشكيلات خرد شد و روى زمين ريخت و داماد هم از بالا افتاد پائين، اينها بقدرى ناراحت شدند، مخصوصا كشيشها. گفتند اين علامت شكست در دين مسيحيت است كَاَنّ تفعّل بدى زدند.

خوب موقعى كه انجيلها را باز كردند كه بخوانند همه چيز خرد شد و شكست. و خيلى جدّ من ناراحت شد كشيشها گفتند بگذاريد ما برويم فعلا" عقد نشود كه ما مى‏ترسيم، حتما در اين قضيه يك سرى است. جدّ من به آنها گفت: نه، نحس و نحوست اين جريان مربوط به اين برادرزاده‏ام ميباشد يك برادر ديگر دارد. او را به عنوان داماد معرفى كرد و گفت بگذاريد همين جا از ما رفع نحوست شود. شما اجازه بدهيد ما دو مرتبه تا شما اينجا نشسته‏ايد آن را درست مى‏كنيم. كشيشها هم بالاجبار قبول كردند و نشستند، خوب دو مرتبه محكم ساختند و برادرزاده ديگر را آوردند و آن بالا نشاندند دو مرتبه بدتر از اول عريشه خرد شد و روى زمين ريخت. اينجا ديگر قضيه تمام شد آب در دهانها خشك شد. مسيحيها و كشيشها و اسقف‏ها گفتند اين يك بلايى است كه مي خواهد براى مسيحيت پيش بيايد. ميهمان ها همه برخاستند و از مجلس بيرون رفتند و جدّ من از اين مسئله بشدت ناراحت بود و مى‏گفت خدايا چه مي خواهد بشود - قطعا خود اين دختر سيزده ساله هم ناراحت شده است. دخترى كه اين جور عقدش بهم بخورد مسلما ناراحت مي شود - مى‏گويد شب شد و خواب ديدم كه حضرت مسيح على نبينا آله و عليه‏السلام آمد در قيصر، و شمعون هم كه جدّ اين دختر مى‏شود و وصىّ عيسى بود همراه با عده‏اى از حواريون آمدند همين جا كه عريشه خراب شده بود نشستند و يك منبرى از نور نصب كردند كه از بلندى و ارتفاع سر به آسمان ميزد. در همين حال يك مرتبه حضرت خاتم‏الانبياء محمد صلى‏الله‏ عليه و آله و سلم همراه با دامادش و وصيش على‏ بن ابى‏طالب صلوات‏الله و سلامه عليهم اجمعين و فرزندانش تا حضرت امام عسكرى صلوات‏ الله عليهم اجمعين وارد اين قصر شدند عيسى تا ديد پيغمبر اسلام آمد بلند شد احترام كرد و پيغمبر را در آغوش گرفت و معانقه كرد - حالا از اينجا اين نكته را بفهميم كه سرّ اينكه عيسى بايد پشت سر امام‏ زمان نماز بخواند. اصلا" اسرارى در اين عالم هست كه انسان مبهوت مى‏شود - حضرت عيسى بلند شد و از پيغمبر اكرم احترام كرد و همه نشستند. بعد خانم انبياء به عيسى‏ بن مريم فرمود اَنَ خاطبٌ من آمده‏ام از اين دختر كه نسبش به شمعون‏الصفا مى‏رسد خواستگارى كنم براى فرزندم، شمعون هم كه در خدمت عيسى بود. يك مرتبه عيسى بلند شد و خطاب به شمعون گفت، شمعون مي دانى چه شرفى نصيبت شده است پيغمبر اسلام آمده است و دخترت را براى فرزندش خواستگارى ميكند شرفى است بزرگ، شرفى است با عظمت، شمعون افتخار كن، شمعون از آن حضرت استقبال كن، شمعون گفت: چشم، اطاعت ميشود، به كداميك از فرزندان اشاره كرد؟ به حضرت ابو محمد امام حسن عسكرى صلوات‏اله و سلامه عليه، پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمودند: من آمده‏ام دخترت را براى اين آقا خواستگارى كنم - حضرت امام عسكرى عليه السلام در عنفوان و شباب جوانى بوده است. حتما سن آن حضرت آن موقع زير بيست سال بوده است چون در سن 28 سالگى به شهادت رسيد - شمعون عرض كرد چشم اطاعت ميشود، ظاهرا پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله بر فراز منبر قرار گرفت و شروع كرد به خواندن خطبه عقد. خطبه عقد مفصلى خواند ولى اجراى صيغه عقد توسط خود حضرت مسيح عيسى بن مريم برگزار شد - احترامى از طرف پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله به حضرت مسيح كه مثلا" شما صيغه عقد را جارى كنيد – آن طرف هم كه شمعون است يكى ايجاب مى‏كند و يكى قبول مى‏كند، آنوقت عيسى و شمعون اجراى صيغه عقد كردند.

حالا مليكه دارد خوابش را در آن منزل در بغداد براى بِشْر تعريف مى‏كند. مي گويد اين خواب را من شب بعد از آن جريان ديدم صبح كه از خواب بيدار شدم جرأت نكردم براى جدّم يا پدرم تعريف كنم. گفتم اگر برايشان تعريف كنم الآن است كه مرا بكشند. پيغمبر اسلام صلي الله عليه و آله كه اينجا آمده يعنى اسلام خواهد آمد و مسيحيت و امپراطورى و شاهنشاهى را از بين خواهد برد. خلاصه جرأت نكردم براى كسى تعريف كنم ولى يك عشقى از امام عسكرى عليه السلام ، يك علاقه‏اى از امام عسكرى در قلبم افتاد كه نه نمى‏توانستم غذا بخورم، نه خواب داشتم و نه استراحت. ديگر گوشت بدنم ريخت، مريض شدم و در بستر افتادم. مكررا پدر ميگويد چه شده؟ - مي گويم نمي دانم مريض هستم، تمام اطبائى كه بود - آنجا مركز اطبا بوده - خيلى بمن علاقه داشت هر چه طبيبها مرا معالجه ميكردند روز بروز حال من بدتر ميشد. روزبروز سخت‏تر ميشد، جدّم از معالجه و خوب شدن من نااميد شد. يك روز آمد پهلويم نشست و مثل آنكه هر وقت كسى ميخواهد از دنيا برود به او مي گويند اگر هر آرزوئى دارى بگو تا برايت انجام بدهيم تقريبا شبيه به همين با من صحبت كرد كه ديگر بابا چيزى نميخواهى؟ گفتم يك آرزوئى دارم كه از تو مي خواهم. گفت چيست؟ گفتم: اين اسراى مسلمان كه در زندان دارى - چون بين كشور اسلامى و امپراطورى روم جنگ بوده است - اينها را آزاد كن، مراقبت كن شايد مسيح و مادرش به من شفا بدهند، گفت چشم، اگر اين آرزوى تو است چشم، آمد و يك مقدار ملاطفت كرد. احسان كرد غذايشان بهتر شد، جايشان بهتر شد.

من هم به هر زحمتى بود يك مقدار غذا خوردم جدّم گفت پس بحمدالله خوب شد. هى بيشتر به مسلمانها احسان كرد. بعد از چهارده شب كه از آن قضيه گذشته بود و من آن همه ناراحتى كشيده بودم باز در عالم رؤيا و عالم خواب ديدم و مشاهده كردم بانوى بزرگ اسلام حضرت صديقه كبرى سيده زنان عالم فاطمه زهرا صلوات‏الله و سلامه‏عليها با هزار نفر از زنهاى بهشتى و حضرت مريم در خدمت فاطمه زهرا به قصر ما وارد شدند، مريم گفت اين سيده زمان عالم فاطمه زهراست، من بلند شدم و ادب و احترام كردم و گفتم گله‏اى دارم، فرمود چيست؟ گفتم - چون مريم به من گفته بود مادر شوهرت همين ايشان است - گفتم از آقازاده شما گله‏اى دارم، فرمود چيست؟ گفتم سراغم نمى‏آيد من كه از عشقش، از فراقش دارم تلف مى‏شوم. حضرت زهرا سلام الله عليها بمن فرمود تو مشركه هستى هنوز كافرى و اين هم مريم هست كه تصديق ميكند كه مسيحيتى كه شما بوجود آورده‏ايد شرك است و باطل و فرزندم امام عسكرى عليه السلام كه پيش تو نمى‏آيد به خاطر همين است، حالا اگر تو دست از شرك بردارى خدا را راضى كنى، مريم هم كه الان حاضر است راضى كنى و به وحدانيت خدا و رسالت پدرم خاتم انبياء شهادت بدهى و مسلمان شوى، من هر شب پسرم را مى‏فرستم پهلوى تو. گفتم چه جورى است؟ فرمود بگو «اشهد ان ‏لا اله ‏الا لله و اشهد انّ ابى محمدا رسول‏الله صلى‏الله عليه و آله و سلم»

گفت در عالم خواب اين دو كلمه را گفتم و بر زبان جارى كردم. فاطمه زهرا سلام الله عليها بلند شد و مرا در آغوش گرفت و بوسيد - معلوم مي ود تا آن موقع حضرت به او نزديك نمي د. چون مسلمان نبوده - مرا در بغل گرفت خيلى نوازش كرد لطف كرد. گفت ديگر از الا كه مسلمان شدى بفرزندم امام عسكرى مي گويم هر شب به ملاقات و ديدنت بيايد. خوشحال از خواب بيدار شدم و انتظار شب بعد مي كشيدم مي گويد از وقتى اين قضيه واقع شد هر شب امام عسكرى را در خواب مى‏ديدم. تشريف مى‏آورد پهلوى من و اين فراق مبدّل به وصال شد. امام عسكرى عليه السلام تشريف مى‏آورد به قصر ما و من در عالم خواب او را مى‏ديدم و بحث و صحبت داشتيم، مي گويد همان شب اول كه تشريف آوردند به امام عسكرى عليه السلام عرض كردم خوب چرا لطف نكرديد در اين مدت نيامديد و حالا آمده‏اى؟ فرمود تو مشركه بودى و حالا كه بدست جدّه‏ام زهرا مسلمان شده‏اى از اين به بعد مى‏آيم آن وقت كه كافره و مشركه و مسيحى بودى نمى‏توانستم بيايم. از آن به بعد هر شب مي آمد تا يكى از شبها به من فرمود. جدّت به كشور اسلامى لشكركشى ميكند و به من فرمود تو لباسهاى سلطنتى را بيرون بياور و لباسهاى ساده بپوش و چند نفر از زنها - حالا كنيز يا هر چه بودند -همراه ببر كه شناخته نشويد و همراه لشكر پشت سرشان به جبهه برو و خودت را اصلا" معرفى نكن، كاملا" ناشناس. آنجا لشكر جدّت شكست مي خورد و مسلمانها اسير مي گيرند و تو را اسير مى‏كنند و به بغداد مى‏آورند آنوقت در سامراء بمن خواهى رسيد. همين جور هم شد، قيصر لشكركشى كرد و لشكر اسلام هم از طرف يكى از خلفاى بنى‏العباس آمد و جنگ شد و لشكر قيصر شكست خورد و مسلمانها اسير گرفتند و ما را هم جزء اسرا به كشتى سوار كردند و اسرا را سهميه‏بندى كردند و من هم جزء سهم يكى از شيوخ شدم و او از من سئوال كرد اسمت چيست؟ گفتم اسمم نرجس است. گفت بله اسم نرجس، اسم كنيزهاست - اسمش مليكه بوده است آنجا براى تقيه كه او متوجه نشود گفته است اسمم نرجس است - بالاخره ما را سوار كشتى كردند و به اينجا آوردند و همين جور منتظر بودم تا شما نامه امام هادى عليه السلام را آوردى و من بوسيدم و خواندم و فهميدم كه همه چيز درست است.

بِشر مى‏گويد به او گفتم اى بانوى محترمه شما عربى از كجا ياد گرفته‏اى شما كه رومى هستى؟ گفت، بله جدّ من خيلى به بچه‏هايش و بچه‏زاده‏هايش علاقه داشت. در دربار براى ما معلم خصوصى گرفت و من در همان جا عربى ياد گرفته‏ام. بِشر ميگويد حركت كرديم و آمديم به سامراء و به خانه امام هادى عليه‏الصلاة والسلام رفتيم. به امام عرض كردم كه اين همان است كه فرموديد حضرت امام هادى عليه السلام خيلى لطف و محبت كردند و تحويل گرفتند. بعد به مليكه فرمودند مي خواهم جايزه‏اى به تو بدهم. يا اينكه ده هزار دينار طلا به تو بدهم و يا يك بشارتى به تو بدهم؟ مليكه گفت نه آقا همان بشارت را بمن بده، طلا نمي خواهم - آزمايشى بود از طرف امام هادى عليه‏السلام تا ميزان شخصيت و فكر و طرز تفكر و عقلش معلوم شود - امام هادى فرمود: از تو فرزندى متولد مي شود كه مالك شرق و غرب عالم ميشود «و يَمَلاءُاللهُ به ‏الارض قِسطا و عدلا" كَما ملئَت ظلما و جورا» يك چنين فرزندى خداى تبارك و تعالى به تو عنايت ميكند.

مليكه ميگويد عرض كردم از چه كسى؟ فرمود: از همان كسى كه مسيح عقد كرد. عرض كردم: مسيح مرا براى آقازاده شما عقد كرد. فرمود: از همان براى تو فرزندى متولد مي شود كه شرق و غرب عالم را مالك مي شود و زمين را پر از عدل وداد مي كند همچنانكه پر از ظلم و جور شده باشد. امام هادى بعد فرمودند: اگر او را ببينى مى‏شناسى؟ - معلوم است امام عسكرى هنوز آنجا نبوده و در جاى ديگرى بوده است - گفتم چطور او را نمى‏شناسم، او هر شب به ديدن من مى‏آمده گفتم آقا چطور نمى‏شناسـمش او كه هر شب تشريف مـى‏آورده است - شايد هم سـرّى بوده است بين او امام عسكرى به هر حال او فاش كرد - على‏الحال بِشْر ميگويد حضرت امام هادى كافور خادم را به منزل خواهرش حكيمه فرستاد كه حكيمه عمه امام عسكرى است، فرمودند برو به حكيمه بگو بيايد. حكيمه دختر امام جواد چادر پوشيده، آمد و سلام كرد. حضرت امام هادى به حكيمه فرمودند: اين همان است كه مى‏گفتم. حكيمه هم بلند شد و مليكه را در آغوش گرفت و بوسيد و احترام كرد و امام هادى فرمودند: حكيمه! اين بانو را بمنزل خودت ببر و معالم و معارف اسلام و احكام اسلام را به او تعليم بده، او مسلمان شده است ليكن بايد خوب معارف اسلام را ياد بگيرد.

با سپاس از جناب آقاى على آيت اللهى كه با ارسال اين متن پياده شده از نوار، توفيق به نشر آن را هموار ساختند.

منبع: شمس ولايت